امیدواریم مطالب و محصولات ارزشمندی در اختیار شما عزیزان قرار داده باشیم.

search

آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور


توضیحات کوتاه:

آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور قومی در آغوش خدا، قومی ز حق دور یک سو صف حق، سوی دیگر بود باطل قومی پی دلدار و قومی بندۀ دل آن سو خیامِ نار و این سو خیمه نور آن سو ...


توضیحات:

آن شب که بودی انتخاب ظلمت و نور
قومی در آغوش خدا، قومی ز حق دور
یک سو صف حق، سوی دیگر بود باطل
قومی پی دلدار و قومی بندۀ دل
آن سو خیامِ نار و این سو خیمه نور
آن سو سراسر دیو و دد، این سو همه حور
خلقت میان این دو خیمه ایستادند
قومی به آن قومی به این سو رو نهادند
ای دوست خود را در کدامین خیمه دیدی
یار حسینی یا طرفدار یزیدی؟
خود در چه قومی کرده ای احساس، خود را؟
بگشای چشم عبرت و بشناس خود را
آن سو زحق دل ها جدا بود و جدا بود
این سو خدا بود و خدا بود و خدا بود
آزاد مردان دور ثارالله بودند
از سرنوشت خویشتن آگاه بودند
همچون عروسان،مرگِ خون را طوق کردند
غسل شهادت در سرشک شوق کردند
بنوشته بر رخسار خود با اشک دیده
تنها حیات ما جهاد است و عقیده
در انتظار صبح فردا بی شکیبند
هر یک زهیرند و بُریرند و حبیبند
عباس گوید: وقف خاک دوست، هستم
این دیده،این پیشانی،این سر،این دو دستم!
من زاده آزاده ام البنینم
مشتاق شمشیر و عمودِ آهنینم
فردا کنم دریای خون، دشت بلا را
چون روی خودگلگون کنم کرب وبلا را
اکبر که از سر تا قدم پر از خدا بود
ممسوس در ذات خدا، از خود جدا بود
پیش از شهادت حال با شمشیر می کرد
آیینه دل را نشان تیر می کرد
دریای خون آغوشِ مولا بود بر او
زیباتر از دامان لیلا بود بر او
قاسم عروس مرگ را در بر گرفته
گویی دوباره زندگی از سر گرفته
ازبس که داردمرگِ خون را چون عسل،دوست
بر قامتِ رعنا زره پوشیده از پوست
ثارالله اکبر چراغ انجمن ها
بنشسته دور از انجمن تنهای تنها
چون شمع سوزان اشک وسوزوتاب وتب داشت
آوازه یا دهر افٍ لک به لب داشت
نخل امیدش گشته خرم از بر و برگ
لب های جان بخشش سخن می گفت بامرگ
گردیده عاشورا مجسم در نگاهش
می بود سعی از خیمه گه تا قتلگاهش
صد بسمل بی بال و پر می دید آن شب
آب آور بی دست و سر می دید آن شب
می دید پرپر بوستانِ هاشمی را
غلطان به خون هجده جوان هاشمی را
می دید از خون، بزمِ گل باران خود را
اندام پاره پاره یاران خود را
می دید در دریای خون تاب و تبش را
بالای تلّ زینبیه زینبش را
می دید نوک نیزۀ دشمن سرش را
پاشیده از هم عضوعضوِ اکبرش را
در کفه عشق و ارادت هستِ او بود
قنداقه اصغر به روی دستِ او بود

نخل میثم: مجموعه اشعار/ غلامرضا سازگار (میثم)؛ مقدمه محمدعلی مجاهدی (پروانه)/قم: حق بین، 1392

سایر اطلاعات:
کد مطلب: d4f0
وضعیت مطلب: فعال
گروه اصلی: مذهبی     زیرگروه: اشعار آئینی

دفعات بازدید: 12    
محبوبیت: 4   (کمترین=0 و بیشترین=5)    تعداد شرکت کننده در نظر سنجی مجبوبیت: 
تاریخ ثبت: 1401/10/12 ق.ظ 1:49:30


لینک صفحه ی مطلب: https://tadanesh.ir/t?c=d4f0


هم گروهی ها
ای لشکر حق را امیر عبّاس (مدح) وی در شهیدان بی نظیر عباس ای شیر حق در لیلۀ ولادت نام تو را فرموده شیر عباس نوشیده در دامان پاک مادر جام بلا را جای شیر عباس جان از قفس ...
دو بیتی ها در مدح حضرت عباس علیه السلام میان آب دریا سوختم من چو قرص آفتاب افروختم من نگاهم چون به موج آب افتاد نگه بر عکس اصغر دوختم من ******* زهست خویشتن یکسر ...
گلزار زمین خوب تر از خلد برین است(ولادت) هر سو نگرم نور خداوند مبین است دامان زمین سجده گه روح الامین است در بیت ولایت پسری ماه جبین است این شمع فروزان حرمخانۀ دین ...
می روم و نمی رود از سر کوی تو دلم زنده به ظاهرم ولی داغ تو گشته قاتلم من به میان مقتل و تو به کنار محملم نعش تو روی سینه ام رأس تو در مقابلم دوش فقط تو بوده ای حرف دل ...
ذوالجناح امام حسین (علیه السلام) شعله جای ناله خیزد از دلم آتش افتاده است در آب و گِلم داده ساقی جای می آذر مرا سوخته یکباره بال و پر مرا او مرا افروخته تا در دمی ...
سلام خدا و سلام رسول سلام علیّ و سلام بتول سالم نبییّن سلام حسن سلام امامان به سرّو عَلَن سلام سماواتیان تا به عرش سلام ملائک به عرش و به فرش سلام و درود همه ...
بازگشتم آتش از پا تا به سر تا دهم از شام غم شرحی دگر به که در این قصّه آرم شاهدی شاهدی مانند سهل ساعدی سهل چون افتاد در شامش عبور دید آن جا خلق را غرق سرور شامیان از ...
باز آوای جرس بر جگرم آتش زد اشک آتش شد و بر چشم ترم آتش زد ناله آتش شد و بر برگ و برم آتش زد سوز دل بیش تر از پیش ترم آتش زد پاره های دلم از چشم تر آید بیرون وز ...
کربلا بر تن تو جان آمد باز بهر تو میهمان آمد آمده بر طواف کعبه ی عشق میهمان مدینه ای زدمشق در صدای جرس بود خبری خبر از درد و داغ تازه تری نغمه ی آب آب می آید خون زچشم ...
عمر سفر آمد به سر مدینه داغ دلم شد تازه تر مدینه فریاد زن اعلام کن خبر ده برگشته زینب از سفر مدینه از کربلا و شام و کوفه سوغات آورده ام خون جگر مدینه هم داده ام ...